خرید بک لینک

درباره سایت

عاشقانه در تنهایی خفته غم  محمدی

ضربان قلبم و به چه تندی میزد نگاهم دوخته به ریلهای قطار قطاری که صدای بوقش دیدار بود و شوقی که دم از دیدن یارم میزد صدایی سرفهایم دیگر به گوش نمیرسید حتی ریهایم هم این بار نفس کشیدن را برایم اسان کرده بود و چه انتظاری...برای دیدار و چه دیداری...... یاد سهراب

امکانات وب

ای سوژه شعر های غمگین ای منشا خوابهای رنگین ای بغض گرفته در گلویم آغازگر سکوت سنگین افسوس نهال رفته بر باد یکدم نشدم ز فکرت آزاد جز از غصه تو ندید چشمم یکدم نشدم ز وصل دلشاد ((ای تازه گل خزان رسیده)) رویی زحقیقتی ندیده شهباز بزرگ آسمانها چون مرغ به آشیان خزیده با من تو نیامدی به راهی نفکنده ای ام مگر به چاهی از وصل تو حاصلم نباشد جز حسرت و سوز و اشک و آهی پیمان مرا شکسته ای تو پیوند مرا گسسته ای تو با این همه جور و تند خویی در کنج دلم نشسته ای تو دل گفت برای گل رویش هر لحظه تلاش بیشتر کن ((ای دل چو نمی رسی به مقصود دم در کش و قصه مختصر کن)) شاید که دگر تو را نبینم زین خوشه غم دگر نچینم شاید که روم به راه دیگر دیگر سر راحت ننشینم من خسته ولی دگر غمم نیست اندوه نماند و ماتمم نیست این زخم دلم چو یافت بهبود این بار نیاز مرحمم نیست

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:14

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید... منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم و هر لحظه بی آنکه تو بدانی برایت آرزوی بهترین ها را کردم... بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد.. .نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود... .بی آنکه خود خواهان آن باشی... بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید... چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید هنگام دیدن چشمانت.... بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کرد.. .دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند... بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید.... صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد تا بگوید :"دوستت دارم" بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید.... خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود و امید چشم بر هم گذاشتنم.... بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد... رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود.... بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید... .باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود... بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند... .نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود... بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت... .تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم... .نوشتم:"دوستت دارم" و نوشتم:"تو نیز دوستم بدار" بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود.... روزی به خاک بر می گردم سال هاست مرده ام و فراموش شده ام... روزی که ره گذری غریبه گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است... ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد... قبر را روی آن قرار خواهد داد... روی تپه ای که دور از شهر است و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد... آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد... .من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... . به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد... بعد از مرگم چه کسی فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟ بعد از مرگم چه کسی با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟ بعد از مرگم چه کسی گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟ بعد از مرگم چه کسی برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟ بعد از مرگم چه کسی به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟ بعد از مرگم چه کسی … ؟!

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:13

من به درماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرف ترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاریه باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد تو تماشا کن که بهاری دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکی میگذرد و تو در خوابی پرستو ها خوابند و تو می اندیشی به بهاری دیگر به یاری دیگر اما برای من نه بهاری و نه یاری دیگر - افسوس من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد و غم تو این غم شیرین را با خود به ابد خواهم برد

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:13

دیگر طعم تلخ زندگی را نخواهم چشید... میان غم بارترین و شاید زجر آورترین لحظاتم مرگ به سراغم می آید و کابوس زندگی پر دردم را میان شیرین ترین آرزوهایم به زنجیر میکشد من مرده ام و اینک تابوتم را میان سنگینی سکوت سنگین تر از دردهایم به سوی فرجامی که گریبانگیر انسان هاست می برند قبرم را به تزیین دانه های خاکی که جسمم را در بر می گیرند می آرایند و رویاییم را پایان می بخشد و زندگی پر از رنجم را فرجامی ابدی میدهد انسانها زمان را تسخیر خواهند کرد و آرام و آرامتر از ثانیه ها فراموشم خواهند کرد. و من دیگر طعم تلخ زندگی را نخواهم چشید من مرده ام

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:12

یاد دارم هنوز با تو حکایتی دگر را وزمزمه های اشک آلود به مقیاس قفسی که درآنم یاد دارم دل را که سربلند بود و سینه را که یارای حجم نفسش نبود یاد دارم بی کسی را و حس را که او هست و خواهد آمد یاد دارم سیاوشانه ترین عاشقی را و اندوه ماندن که باید به حرمت آب و آفتاب یاد دارم هرچه نگاه بود هرچه تپش بود هرچه اشتیاق دویدن هراس امید و نگاه آخرین را در اولین روز آفتاب یاد دارم بندر را و لنجی که مرا برد به نهایت نفس آرام بی صدا و رامین وار گریستن درشبانه های آغاز همه هرچه بود و هست و خواهد بود را به یاد دارم

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:11

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری با نگاهی سر شکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری عصر جدولهای خالی ، پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری رو نوشت روز ها را ، روی هم سنجاق کردم: شنبه های بی پناهی ، جمعه های بیقراری عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیتها ، از ما یادگاری

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:10

راه گلومان را بغض می بندد و راه چشم را خیمه ی اشک .... تنها می دانیم که وقتی با تو آمدیم ٬ گم نمی شدیم در نگاه مردم... می گفتی گاهی برای بودن باید رفت... پس من می روم ... اما... جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد... نمی دانم چرا وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین می نگرم ... پرده ی لرزانی از باران و نمک چهره ی تو را هاشور می زند... می روم تا شاید باز لحظه ی دوباره ای باشد از پرواز ... تو گذاشتی دام و رفتی... من خود گرفتارت شدم..... به بهانه ی دلتنگی برایت می نگارم... آسمان اجازه ی پرواز را از من گرفت و این آخرین بهانه بود برای رسیدن... بودنشان رازی بود ... آنان که لحظه هاشان گذشت به سادگی .... همانی بودند که باریدند گاهی برای ما ... و خاطره های خوش روزها ی با هم بودن را از خاطرشان می شویند... می دانیم که دیر یا زود فراموش می شویم... ما که تمام داراییمان یک گل بود و یک دل... آن ها را هم نثار قلب های مهربانتان کردیم... همه چیز می گذرد ... سال ها مثل نسیم ... هفته ها مثل باد ...و روزها همچون طوفان حرف هامان زیاد است ... وقت ما اندک .... آسمان هم که بارانی است... همه ی کلمات با آنچه میان ما گذشت بیگانه اند و من هیچ کلمه ای برای بیان صمیمیت دل ها مان را شایسته تر از سکوت نیافته ام... ما که می ترسیم از هجرت دوست کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد... کاش می دانستیم غم دلتنگی هر روزه غروب چه دلیلی دارد.... کاش.....

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:09

فصل دلتنگی ما ادمها وقتیست که دلمان نمی خواهد از هیچ جا ِ هیچ صدایی بشنویم ِ مگر صدایی که ما را بیشتر و بیشتر در عمق خودمان فرو ببرد و از نگاه اطرافیانمان در امانمان بدارد. فصل دلتنگی ما جوان ها وقتی است که می بینیم یا فکر می کنیم که هیچ کس نیست ِ دو کلام با انها گپ بزنیم و به انها بگویم که مشکلمان چیست و از کجل اب می خورد؟ این وقتها خودمان را به در و دیوار می زنیم که مرهمی برای دردهایمان بیابیم ِ اما نمی توانیم تا این که با گذشتن یک غروب ِتمام شدن یک شب بر امدن خورشید ِ دیدن یک دوست ِ دست خطی خواندن از یک اشنا و ... ناگهان دلمان باز می شود و کم کم دوباره خودمان را در میان دریایی از امید ِ ارزو و خیلی از خوبیهی می بینیم. این وسط چه اتفاقی می افتد که ما نمی فهمیم کمی دلتنگ شدیم ِ کمی حالمان گرفت و کمی به خود باز امدیم . ایا تا به حال دچار این حالت یعنی دلتنگی شدید؟ ایا تا به حال فکر کردید که چه مواقعی و چه طور دلتنگ می شوید؟ اصلا دلتنگی یعنی چه؟ دلتنگی چه رنگی است؟ اگر دلتنگی سیاه است ِ پس چطور وقتی دلتنگ هستیم ِ وقتی دلملن می گیرد ِ یه حس نیمه خوب ِ نیمه بد وجودمان را می گیرد ِ حتی بعضی ها می گویند دمی فارغ شدن از هیاهوی بیرون و در خود فرو رفتن غنیمتی است. مرز بین دلتنگی ِ بین یک حس گنگ و ناشناخته ِ اما نه چندان زجر اور با یک بیماری شناخته شده مانند افسردگی چیست؟ اگر من دلتنگ هستم ِ اگر گاهی اوقات بد جوری دلم می گیرد و ذهنم و افکارم تا ناکجا اباد سیر می کند ِ یعنی افسرده ام. ایا من حق ندارم گاهی برای خودم ِ برای دلم و برای انچه کرده ام ِ در خودم فرو روم. ایا من حق ندارم گاهی وقتها تنها ِ به تنهایی های خودم فکر کنم ؟ چه خوب می شد اگر ما مرز بین حالتهای درونی خود را و حالتهای درونی دیگران را می شناختیم. چه خوب است اگز گاهی دلمان بگیرد اما افسرده نشویم گاهی به فکر کارهای خودمانِ در اندیشه محاسبه رفتار و کردار و گفته های خودمان باشیم اما بدانیم که مضطرب نیستیم بدانیم که اینها با دلهره و استرس فرق دارد. به قول شاعر: گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:08

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است............... فصل دلتنگی همیشه زودتر از اونی شروع میشه که فکرشو میکنی شاید خودت رو در اوج ببینی ولی دل ... مثل شیشه ای میمونه که اگه شکست دیگه شکسته مثل چینی میمونه که اگه ترک برداشت با هزار بار بند زدن هم باز یه از کار افتادست مثل گلی میمونه که اگه پر پر شد دیگه مرده پس بگو با این گل پرپر چطوری از پشت شیشه شکسته دلتگی چینیه ترک خورده وجودمو بند بزنم

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:08

هان ! چه خبر آوردی ؟ از کجا ؟ .. وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی .. اما ، اما ؛ گرد بام و در من - بی ثمر می گردی ! انتظار خبری نیست مرا . - نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری ! برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ، برو آنجا که تو را منتظرند ، قاصدک ! در دل من ، همه کورند و کرند ! دست بردار ازین در وطن خویش غریب .. قاصد تجربه های همه تلخ ؛ با دلم می گوید : که دروغی تو ، دروغ .. که فریبی تو ، فریب .. قاصدک ! هان ! ولی ... آخر ... ای وای ! راستی ؛ آیا رفتی با باد ؟ با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی ! راستی ؛ آیا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟! - در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز ؟! قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز ، در دلم می گریند.

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:06

شیشه ای می شکند ................................. یک نفر می پرسد..؟ ................................ .چرا شیشه شکست!!؟ ............................ مادری می گوید... ................ شاید ............. این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد .................. ...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد ................................................. شیشه ای پنجره را زود شکست. ...................................... کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست ................................................. عابری خنده کنان می آمد... .................................... تکه ای ازآن را بر می داشت. .................................. ..مرحمی بر دل تنگم می شد... ................ اما امشب دیدم... ................ هیچ کس هیچ ................ نگفت، قصه ام را نشنید... ....................... از. خودم می پرسم؟ .................................. آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم ........................................... کمتر است؟؟؟

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:05

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد واژه خسته ُکه یک روزو کبوتر شدو رفت

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:03

این بار آخرم بود.دیگر دوباره ای نیست دنبال من مگردید.قلبم اجاره ای نیست تازه رسیدم از راه.حال سفر ندارم باید دوباره کوچید.انگار چار های نیست این جاده های خاکی.انگار قد گشیدند ای شانه های زخمی.راه کناره ای نیست دستم به دامن تو.ای کور سوی فانوس در آسمان این شب. حتی ستاره ای نیست این آسمان شکسته.ماندن ندارد اینجا حالا زمان کوچ است.حرفی.اشاره ای نیست دیگر گناه و تقصیر.علت نمی شناسد انسان خسته حتی.این بار کاره ای نیست

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:02

سکوت وقتی بغضم شکسته شد و نفس هایم...... غرق شد در اندوه و بی تابی فقط سکوت با من بود گاهگاهی که تنم خسته ار لحظه ها...... به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شود شبهایی که بالشتم..... خیس می شد از اشک شبانه و حسرت فقط سکوت با من بود دیری است....... که با درد خود هم آشیان شده ام وهنوز,........ سکوت با من است کاش به جای تو...... بر سکوت عاشق بودم

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: پنجشنبه 13 اسفند 1394 ساعت: 21:01

صفحه بندی